با تشكر و پوزش از تمامي دوستانيكه با ايميل و به من محبت نشان دادند و نتوانستم به هيچيك پاسخ بدهم.
مدتي بشدت درگير كارهاي شخصي بودم. يك فيلم مستند را ناتماما رها كرده ام.
با كمكهاي خواهرم (دختر 1۶ ساله ام كه در هلند بود) به آمريكا فرستاديم و منهم بزودي زندگي تازه اي را درآستانهء 4۲ سالگي در آمريكا شروع خواهم كرد.
حق بدهيد كه نتوانم به فيلمهاي قديمي بنويسم. دوستاني از ايران با ايميل اطلاع دادند كه فيلمهاي دونده امير نادري و حفره ژاك بكر از تي وي ايران پخش شده و خواستند در مورد آنها بنويسم.
از آنجاييكه هر دو فيلم جز فيلمهاي مورد علاقه ام بوده و است، اما سالهاست كه آنها را نديده ام و هيچ نسخه اي از آنها در بازار اينجا موجود نيست.
ميدانم كه ژاك بكر آخرين كارش همين حفره بوده و بعد از اتمام كار صداي فيلم فوت كرد.
از ژاك بكر مونپارناس 19 محصول 1957 را ديده ام كه كار نا تمام ماركس افولس بود ، همينطور فيلم
Hand red Gupi را كه محصول 1943 است كه شايد ترجمه اش (دست سرخ گوپي) بشود را بخاطر دارم. اما از هر لحاظ حفره محصول 1959 از هر لحاظ چيز ديگري است. يك كار فوق العاده صميمانه و در نهايت تكان دهنده، خصوصاً كه در نهايت با خيانت فرد جديد سلول زندان تماشاگر نميتواند واقعيت را بپذيرد.
بياد دارم كه زندانيان اين سلول براي حفر سوراخ در كف سلول با وسايل معمولي كه فراهم كرده بودند در يك نماي بدون قطع اين كار را انجام ميدادند و معلوم بود كه چه زحمت طاقت فرسايي براي اين نما متحمل شده بودند.
راستي يادم است كه بازيگران فيلم غير حرفه اي بودند و كارشان فوق العاده بود. در شروع فيلم يكي از آنان كه در خيابان رو به دوربين ميگويد كه من اين داستان زندان را براي دوستم ژاك بكر تعريف كردم و او اين فيلم را از روي آن ساخت.
اين تاكيد كه روي كلمه دوست ميشود يعني اينكه ژاك بكر يك محكوم را دوست خود ميداند يك احساس وصف ناشدني بمن دست ميداد، يك حالت رها شدن، پرخاشگر و بيگانگي از آدم هاي تر و تميز روزگار.
هميشه دوست دارم چنين شخصيتي داشته باشم و با همه نوع قشر سر و كار داشته باشم . اين ويژگي ژاك بكر شايد به چشم خيلي ها نيايد اما براي من دوست داشتني است.
ژاك بكر 1960-1906
ژاك بكر با آخرين فيلمش يعني همين حفره ثابت كرد كه از هر فيلمنامه و ساخت چقدر استخواندار بود، چه دردناك است كه آنقدر زنده نماند تا شاهكارش را ببينيد.
در مورد حفره حرف زيادي دارم اميدوارم كه اين فيلم را بيابم و آنوقت اداي ديني به آن كنم.
اما در مورد دونده امير نادري 1363
قبلاً شرح شيدايي ام نسبت به فيلم تنگنا (1352) داده بودم. سالهاي نوجواني ام با خاطرات فيلمهايي نظير تنگنا ميگذشت، شب و روزم با موسيقي اين فيلم و سوت زدن هايم كه موسيقي اين فيلم و فيلم خداحافظ رفيق ( اولين فيلم امير نادري محصول 1350) مي گذشت.
در آن سالهاي جنگ همه چيز ممنوع بود تا كه در يكي از پاورقي هاي خواندم كه بهرام بيضايي اين فيلم را تدوين ميكند.
يادم است اكبر عالمي در برنامه آن روي سكه سكانس آتش دونده را پخش كرد كه حيرت انگيز بود در حاليكه اين فيلم اصلاً براي مجوز ارائه نشده بود. صداي سر صحنه و فيلمبرداري درخشان فيروز ملك زاده بوضوح خبر ميداد كه با چه اثر متفاوتي روبرو خواهيم شد.
خلاصه دونده مجوز گرفت. روزي دوستي خبر داد كه امير نادري اين فيلم را در سينما بهمن رشت افتتاح خواهد كرد. همان روز موفق شدم بليط پرواز مشهد به رشت را پيدا كنم و خودم را به آن جلسه برسانم. تصور كنيد آن هنگام شايد 1۹ سال داشتم و قبلاً نوشتم كه چه روزگار سختي از نظر سياسي خانوادهء ما داشت.
بعد از حدود يكسال دونده اكران شد و فيلم را شايد بالغ بر 50 بار ديدم.
مصاحبه امير نادري با هوشنگ گلمكاني و مسعود مهرابي كه در ماهنامه فيلم و در دو شماره پياپي چاپ شده بود را شايد 100 بار خواندم. من تا آنزمان آنتونيوني و گدار و آلن رنه و ... را نميشناختم و دانستم كه بايد كارهاي اينان را ببينم. اما مگر فيلم ديدن به اين آساني بود. نطفهء خروج من از ايران شايد همان هنگام بسته شد.
نقدهاي منفي كه راجع به دونده نوشته شد وحشتناك بود، خسرو دهقان خيلي نادري را مسخره كرد و نوشت كه كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه تهران تا ساعت فلان باز است، يعني به مطالعه نياز داري!
خلاصه هر كس با يك چوب يا لگد نادري را زد، بدتر از آن فيلم بعدي اش(آب ، باد ، خاك) هم توقيف شد.
جالب اينجاست كه هر دو فيلم جايزه اصلي نانت را كسب كردند.
اجازه دهيد در فرصتي مناسب تر راجع به دونده بنويسم.