يك اتفاق ساده از تاثير گذار ترين فيلمهاي زندگي من است. اين فيلم را تنها دو بار از تلويزيون درپيش از انقلاب ديدم و ديگر آنرا پيدا نكردم.

شايد هفت يا هشت ساله بودم كه اين فيلم را مي ديدم، همان موقع لحن سرد فيلم عميقاً به فهماند كه بر خلاف اكثر فيلمهاي ديگر با فيلمي واقع گرايانه روبرويم.
وقتی نصيحت معلم به محمد زماني( پسر بچه) كه روي ريل راه نرود را میدیدم، ميلرزيدم، چون بياد معلمهاي سختگير خودم مي افتادم، اينها همه در زندگي روزانه ام طبيعي و قابل لمس بود، اينگونه عرق فروشي را كه زماني همراه پدرم به بيرون ميرفتم ديده بودم، سكوت خانواده در شب به نوعي خاص چيزي را در من بيدار ميكرد.
هنوز كه هنوز است صحنه اي كه وقتي معلم مي فهمد مادر محمد مرده او را به نوعي راست دلداري مي دهد با من است، اين تصاوير ديگر پاره اي از وجودم شده است.
آنقدر به صحنه ی مرگ مادر فکر میکردم که وقتی که دکتر او را معاینه میکند یکباره میگوید: (اینکه مرده) و سکوت پدر و پسر و دکتر وسایلش را جمع میکند و...
همیشه فکر میکردم و با خودم میگفتم یعنی مرگ اینطوری است و چرا پدر و پسر گریه و زاری نمیکنند - در واقع آنموقع سینما را به شکل خودم میدیدم و معنای بهت زدگی آندو را درک نمیکردم.
واضح است كه آن موقع اصلا ًسهراب شهيد ثالث را نمي شناختم ، اما مدتي بعد باز از همان تلويزيون طبيعت بيجان را كه البته برايم خسته كننده بود را ديدم، شباهت و يكنواختي اين دو فيلم كاملاً محسوس بود وسالها بعد كه دانستم سازنده هر دو فيلم كه است، احترامي عميق براي سهراب شهيد ثالث قائل شدم.
چرا كه خيلي زود به من نشان داد ميتوان اين چنين سينماي پاك و صادق و توام با شعور داشت.
سينماي آن دوران منهاي موج نويش كه به آن خواهم پرداخت جز تحميق تماشاچي چه داشت با آن داستانهاي مبتذل هزار بار تكرار شده با بازيهاي بيك ايمانوردي ، ميري و جميله و منوچهر وثوق و بقيه
اينجاست كه هنرمند واقعي به تمام اين چيزها پشت ميكند و چيزي مي سازد كه ربطي به ديگر آثار ندارد.
اينجا مجبورم كه براي اينكه حقي از ديگر فيلمسازان ضايع نكنم مقداري به سينماي آن سالها بپردازم.
منهاي آثار فرخ غفاري و ابراهيم گلستان در دهه ي 1340 با آثاري مانند شب قوزي و خشت و آينه ، در اواخر دهه ي 40 داريوش مهرجويي با فيلم گاو و مسعود كيميايي با قيصر موج جديدي از سينما ايجاد كردند كه البته من هيچوقت قيصر را نميتوانم موج جديد به حساب بياورم چراكه داستان انتقام گيري و ارتجاعي و از همه مهمتر تجاري بودن آن برايم قابل هضم نيست كه در كنار ديگر آثار متفاوت قرار دهيم.
بعد از اينست كه امثال امير نادري، ناصر تقوايي، بهرام بيضايي - عباس کیارستمی و علي حاتمي و ... به راه مي افتند، خب موج نوي سينماي آنروز ايران با امير نادري به خداحافظ رفيق و تنگنا و بعدتر ساز دهني ( كه سهراب شهيد ثالث آنرا اديت كرد) ميرسد. فيلم رگبار بهرام بيضايي را بينيد كه چقدر با مرسومات آنروزها فاصله داشت و دراينجا شهيد ثالث را ببينيد كه به همه ي آن چيزها پشت كرد و به يك كار ضد قصه ، بدون هنرپيشه، بدون موزيك متن و صداي سر صحنه رو آورد.
تك تك نما هاي طولاني و تكراري يك اتفاق ساده نشان از يك دهن كجي به سينماي متداول است.
تا يادم نرفته بايد به فيلم (چشمه ساخته آربي آوانسيان) اشاره كنم كه يك كار فوق العده غير متعارف در سينماي ايران بود و يكسال پيش از يك اتفاق ساده يعني در سال 1351 ساخته شده است و شباهتهاي خاصي با آثار روبر برسون دارد البته بر خلاف برسون با نماد هاي فراوان و موسيقي.
شايد فيلمسازاني باشند كه چون نوشتن نميدانند به سراغ كارهاي ضدقصه ميروند تا به شكلي اعتباري كسب كنند، يا شاعران بي استعداد كه با سرو ته آوردن كلمات ميخواهند ادعاي شعر نو كنند.
اما با مرور به آثار شهيد ثالث در مي يابيم كه او براستي كارش را بلد بود، شهيد ثالث قبل تر با همان فيلمهاي كوتاه (آيا و سياه و سفيد) و همين اديت سازدهني نشان داد كه سينما را خيلي خوب بلد است.

وقتي ميگويم دهن كجي به همه چيز، شايد براي دوستانيكه آن سالها را بياد نمي آورند قابل درك نباشد، اما من چيزهايي از آن دوران يادم است. دهه ي 1350 دوران مد بود، كم كم به خانه ها تلويزيون وارد مي شد، جوانان هر روز مد تازه اي مثل ريش ستاري، موي گوگوشي، پيكان جوانان ، شوهاي مختلف فرخزاد، چشمك ، فيلمهاي سكسي ايتاليايي، صفحه هاي ترانه هاي روز، تبليغات مبل ايران بخر راحت باش و همه وهمه يك جورايي نشان ميدهد كه يك اتفاق ساده چقدر با اين فضاها غريب است، اصلاً شايد براي همين بوده كه شهيد ثالث فضاي تهران را رها كرده و به اطراف( بندر شاه) و در دل معمولي ترين مردم ميرود تا از زرق و برقهای آنروزها دور باشد.
شهيد ثالث درس خوانده سينما در پاريس بود و طبعاً وقتي چنين آدمي پا به ايران ميگذارد بايد دانش و فوت و فن اش را به رخ بكشد. شايد اگر من جاي او بودم به سراغ ساخت فيلم پر تحرك تری مي افتادم تا نشان دهم كه بر خلاف اكثر فيلم فارسي سازان بلد هستم پلان ها را خوب رديف كنم و ...
اما شهيد ثالث عميقاً به همه ي قواعد مرسوم پشت ميكند و طبعاْ داد منتقداني مانند هوشنگ حسامي را درآورد كه( اين فيلم ملال آور است و تماشاگر را به ستوه مي آورد).
كه البته بالاتر اشاره كردم من دوبار اين فيلم را هفت، هشت سالگي با نهايت دقت ديدم و حالا در4۱ سالگي در موردش مينويسم.
سال گذشته كه در لس آنجلس بودم، خواهرزاده ي 7 ساله ام روزي 2 بار فيلم دايره جعفر پناهي را نگاه ميكرد. خواهرم ميگفت كه كه اين فيلم تاثير عجيبي رويش گذاشته است، آنهم در جايي كه كانال هاي رنگارنگ تلويزيوني فراوانند، شايد اگر در زمان كودكي من كانال هاي تلويزيوني بيشتر بود قيد ديدن يك اتفاق ساده را ميزدم.
زماني كه در ايران بودم شهيد ثالث را آدمي پوچ گرا معرفي ميكردند كه مدام الكل مصرف ميكند و سيگار ميكشد و بالاخره روزي خودكشي ميكند! بعدها شنيدم كه چه انگيزه هاي انساني دارد و تا آنجا كه بدستش ميرسيد حتي هواي بچه هاي فيلمهايش را داشت. يكبار پيش از مرگش مصاحبه اش با نازي بيگلري را از راديو امريكا شنيدم و برخلاف تصورم فهميدم چه صداي دلنشيني دارد و چقدر زيبا و پر احساس حرف ميزند برخلاف فيلمهايش چقدر در مصاحبه با شوخي هاي دلنشين جواب ميدهد و عمداً همه چيز را بي اهميت قلمداد ميكند. او داراي جهان بيني موجه و ظريفي بود، با هر چيز مبتذل و خرافي بيگانه بود، براي همين هم دائماً تنها بود، گويا يكبار ازدواج ناموفق داشته است. زماني هم كه ايران را ترك كرد براي هميشه قيد برگشت را زد.
به نوع هايي با او احساس همزاد پنداري ميكنم، منهم خيلي زود مجبور شدم از ايران خارج شوم. من هم مانند او عاشق آنتوان چخوف هستم كه البته فيلمي هم از كارهاي چخوف ساخت ( درخت بید ـ۱۹۸۴ )با فيلمبرداري جادويي رامين مولايي كه اشك آدم را در مي آورد.
و جالب اينكه لوييس بونوئل سورئالیست را مثل من دوست داشت با اينكه سبك شان از زمين تا آسمان فرق دارد.
از ايران كه بودم دفتري داشتم كه شناسنامه فيلمهاي مورد علاقه ام را در آن مينوشتم خوشبختانه اين دفتر را هنوز بهمراه دارم كه بخشي از آنرا اسكن ميكنم و در اين صفحه ميگذارم. (این دست خط من تاریخ ۱۵ خرداد ۱۳۶۱ را دارد).
همچنين در اين يادداشت ها آمده شهيد ثالث با ديدن چند بچه اصفهاني كه چهره هاشان بيش از سن شان نشان ميداد اين طرح به ذهن اش خطور كرده و بعدش هم علاقه اش به بندر شاه(فكر ميكنم الآن بندر تركمن باشد) كه در بن بست قرار دارد.
براي اين فيلم بودجه به اندازه يك فيلم كوتاه 16 ميليمتري داشتند كه نگاتيوهاي و دوربين را به 35 ميلمتري تبديل و با هزينه تنها 130 هزار تومان در عرض 16 روز فيلمبرداري را تمام ميكنند. گروه فيلمبرداري با مسئول برق و راننده جمعاً 8 نفر بوده اند.