تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده بیژن حیدری - ارثيه فاميلي

 

 

نوشتن مطلبي در باره تنگنا باعث شد كه در اين غربت و تنهايي برخي خاطرات دوست داشتني كه فراموش  كرده بودم  دوباره زنده شوند.

فيلمهايي كه كه شب و روز دوران نوجواني ام با آنها مي گذشت و آرزو مي كردم ايكاش آنها را من نوشته و ساخته بودم.

دوران نوجواني مان مصادف شد با روزهاي سياه جنگ ايران و عراق.

روزهايي كه موسيقي ممنوع بود، فيلمهاي شبكه محدود تلويزيون تكراري و سانسوري بود و حداكثر در هفته يك فيلم نشان ميداد و هر بلايي كه ميخواست و تا ميتوانست سر بيننده ميآورد. وسط برنامه قطع ميشد ادامه برنامه تا چند لحظه ديگر يا موقع اذان فيلم يكهو قطع ميشد و يا ناتمام باقي ميماند!  و حالا حساب ماههاي محرم و صفر و رمضان را خودتان بكنيد.

در بيرون از خانه فقط مارش عزا و مرگ و جنگ را ميشنيدي و در ديوارهاي كثيف و نكبت شهر شعارهاي بدخط و عكس شهدا كه تعدادي شان همكلاسي ها و يا بچه محل هاي من بودند و يا دورادور مي شناختمشان را ميديدي.

چه روزهاي تلخ و نكبتي بود. اما من در همين دوران با چند دوست از صبح تا شب در مورد هنر جر و بحث ميكرديم. بعدها كه ويدئو در دسترس ما شد فيلمهاي ارزشمند كه خيلي به ندرت بدست مي آمد را باهم مرور ميكرديم. البته با ترس و لرز صدای فیلم را پایین میآوردیم چون ويدئو قدغن بود و آدمهاي دردمند و انقلابي كه كم نبودند اگر احياناً  از فيلم ديدن مان با خبر ميشدند بايستي بر حسب وظيفه انقلابي شان بلادرنگ به كميته ها گزارش ميكردند تا پدر مان را درآورند!

در دوران مدرسه دبيرستان مديري داشتيم كه خيلي بیش از حد انقلابي بود! و حتي در دبيرستان هم مسلح بود! و حقيقتاً در نوع خودش جانوري بود اسمش حسين يوسفي نژاد بود خيلي راحت بچه ها را لو ميداد، اصلاً كمترين دركي از وجدان نداشت. راحت براي رضاي مسئولين انقلاب تيرخلاص هم ميزد.

يكروز دو موتورسوار كه عضو مجاهدين خلق بودند خيلي راحت جلوي خانه اش يكي دو گلوله به كله تهی از مغزش خالي كردند.

يكي از بچه هاي دبيرستان براي همين منظور شيريني پخش كرد اما فرداي آنروز در راه مدرسه يك پاترول جلوي من ايستاد و با مشت و لگد مرا داخل آن انداختند، مرا و حدود 30 نفر ديگر را كه معلوم نشد به چه دليلي داخل يك سيلو حبس كردند و بدون هيچ بازجويي مدام كتك مان ميزدند و بالاخره بدون هيچ قراري و ضمانتي بعد از 9 روز ول مان كردند! در اين مدت خانواده مان هيچ اطلاعي از وضعيت مان نداشتند. يك زيلو به ما دادند كه شبها روي آن ميخوابيديم و كمردرد الآن من از آن موقع همراه من است. صبح ها يك تكه نان بربري جلوي ما مي انداختند كه فوق العاده كثيف بود. حتي براي دستشويي  صابون يا مواد شوينده اي نداشتيم. در يك كلام بو گرفته بوديم.

البته بعدها باز چند بار بازداشت شدم كه در فرصتي ديگر شايد نوشتم.   

از سال 1362 كه مجله فيلم در آمد براي خريد ماهنامه فيلم بارها از نيشابور به مشهد ميرفتم و پخش كننده مجله ميگفت هنوز نيامده! و وقتي كه مجله را ميخريدم در بين راه مشهد تا نيشابور يك نفس مجله را ميخواندم.

بگذريم كه هر چه از آن سالها بياد مياورم همه اش سياه  و سياسي است ، از طرفي ميخواهم پارادوكسي ايجاد كنم كه شايد بتوانم لذاتي كه از  برخي فيلمها مي بردم را بتوانم (شايد) با شما قسمت كنم.

يكي از اين جمعه هاي دلگير و ابري كه فردايش دروس سختي داشتيم فيلمي ايتاليايي از تلويزيون جمهوري اسلامي پخش شد كه مانند پتك بر من ضربه وارد آورد و من بيقرار بعد از اتمام فيلم تا نيمه هاي شب در كوچه پس كوچه ها اختيار از كف دادم.

اين فيلم با نام ( ارثيه فاميلي) محصول ۱۹۶۲ از تلويزيون به نمايش در آمد، طبق معمول سياست جمهوري اسلامي فيلم را مثله كرده بودند، دقيقاً بياد دارم كه اوايل فيلم رنگي بود( البته كپي  بعلت نگهداری بد خيلي به قرمز ميزد) و بعد فيلم سياده و سفيد پخش شد! كپي فيلم خيلي درب و داغان يود و خش دار، معلوم بود كه سوراخهاي حاشيه فيلم از بس كه از آپارات رد شده  به اين وضع درآمده. با اينحال فيلم تاثيري عجيب روي من داشت.

داستان فيلم مربوط به دو برادر از هم دور افتاده  بود( برادر بزرگتر با بازي مارچلو ماستروياني و برادر كوچكتر با بازي ژاك پرن) .

برادر كوچكتر هرگز مادر خود را نديده بود و دست آدم متمولي سپرده شده بود. برادر بزرگتر هم تنها زندگي ميكرد و وضع معيشتي جالبي نداشت.

برادر كوچكتر مدتي به خانه برادر بزرگتر ميرود، مدتي بعد ازدواج ناموفقي ميكند و در انتها ...

فيلم از  يك باشگاه  پينگ پنگ شروع ميشود و تلفني به مارچلو خبر مرگ برادرش را ميدهد و از اينجاست كه خاطرات برادر بزرگتر شكل ميگيرد.

فضاي سرد و بكر فيلم با فيلمبرداري جوزپه روتونو ( كه بعدها دانستم كيست) با بازيهاي گيرا و سكوت و طراحي صحنه بظاهر ساده  اش فوق العاده موثر از كار درآمد.

يادم رفت كه از كارگردانش بنويسم. فيلم را ( والريو زورليني ) ساخته بود .

ارثيه فاميلي

 او در اواسط دهه 1350 فيلمي در شهر بم ساخته بود به نام صحراي تاتارها كه فكر ميكنم هيچوقت در ايران به نمايش در نيامده. ويدئوي اين فيلم را در پاريس گرفتم، هنوز ديالوگهاي فيلم ارتباط برقرار نكردم. در ارثيه فاميلي(Cronaca Familiare) فصلهايي تكان دهنده وجود د ارد كه مو را به تن آدمي سيخ ميكند. مانند استمداد برادر كوچكتر از برادر بزرگترش كه ميخواهد چهره مادرشان را توصيف كند.

فصلي در فيلم وجود دارد كه دو برادر به ديدار مادر بزرگشان در آسايشگاه سالمندان ميروند و او را تا غروب به گردش در شهر مي برند. موقع پرداخت صورتحساب غذا در رستوران مادربزرگ تمنا ميكند كه خودش پول را حساب كند چون در آسايشكاه نيازچنداني به پول ندارد. يا در پايان گردش باز ميخواهد به نوه هايش پول بدهد چون از وضعيت معيشتي آنان با خبر است.

در پايان گردش او را به خانه سالمندان ميرسانند ، فصل خداحافظي اين فصل بس عميق و سينمايي از كار درآمده. دوربين در يك نماي ايستا و دور و هاي شات(اززاويه بالا به پايين) درماندگي شخصيتها را به موثر ترين شكل ممكن القا ميكند.

غروب، خيابان خلوت و موسيقي حزن انگيز( گوفردو پتراسي) و افكت باد يكي از تاثير گذارترين لحظه هاي ناب را مي سازد.

در پايان بيماري لاعلاج برادر كوچك و ترك برادر بزرگتر كه نميتواند شاهد جان دادن او باشد. آن نماي حركت آمبولانس همه و همه ي فيلم برايم حيرت انگيز است.

در مورد اين فيلم كه حقيقتاً در بين فيلمهاي ايتاليايي مهجور مانده نوشتم تا اداي ديني به همه چيز كرده باشم. دوستان جواني از ايران برايم مينويسند كه اين هفته مرور بر آثار فلان فيلمساز را داريم يا از سينماي ايتاليا تنها چند نان پر آوازه مانند فليني، دسيكا، آنتونيوني و ... را ميشناسند.

از این پس بنا دارم فیلمهای مهجورتر و تاثر گذار زندگی ام را معرفی کنم.

 

شناسنامه فیلم ارثیه فامیلی   

Cronaca Familiare    ( Family Diary ) 

کارگردان: والریو زورلینی - سناریو: والریو زورلینی و ماریو میسورلی - مدیر فیلمبرداری( بطریقه واید اسکرین و تکنی کالر): جوزپه روتونو - موسیقی متن: گوفردو پتراسي.

بازیگران: مارچلو ماسترویانی - ژاک پرن - والریا چانگوتینی و سالوو را ندونه

محصول ایتالیا ۱۹۶۲

 

تصاویر باکلیک روی عکسها تصاویر بزرگ میشوند

 

   

 

 

 والريو زورليني   Valerio Zurlini  متولد ۱۹۲۶ فوت ۱۹۸۲

 

 http://www.imdb.com/title/tt0056966/fullcredits#cast

+ نوشته شده در  Fri 19 Oct 2007ساعت 10 AM  توسط بیژن حیدری  |