تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده بیژن حیدری - بابل

 

فيلم بابل (Babel ) ساخته ي الخاندرو گونزالز ايناريتو‌( ( Alejandro Gonzalez Inarritu حسابي حالم را جا آورد. فيلم قبلي اش 21 گرم را دوست داشتم. اما بابل سينماي ديگري است.

هميشه بدنبال سوژه اي بودم كه جهانشمول باشد. در بابل 4 سوژه در 4 كشور رخ ميدهد و هر يك به نوعي با ديگري پيوند ميخورد.

نحوه ي افتتاحيه فيلم كه  فروش تفنگ به مرد چوپان  و حذف زوائد و مونتاژ مدرنش برايم شگفت انگيز بود بطوريكه به رئاليسم اثر هيچ خدشه اي وارد نميشد و جالب تر آنكه بازيگران اين بخش هيچيك بازيگر نبودند و بازيهاي رواني ارائه دادند .

جالب در اينجاست كه برادپيت و ساير بازيگران معروف آنقدر انعطاف پذير و حالت غير هاليوودي  ظاهر شدند كه هيچ تضادي با ديگر نابازيگران حس نميكنيم.

من چندان از بخش ژاپن خوشم نميايد هر چند در اينجا دوستي كانادايي دارم كه شيفته ي اين بخش شده، بهرحال سليقه است .

اما بحث من پايان فيلم و كشته شدن آن پسر بچه ي چوپان است كه اصلاً آنرا نپسنديدم. چون انگار فيلمساز مجبور بوده نسخه اي را به سرانجام برساند و تماشاگر بايد از سرنوشت هر يك  با خبر شود. اگر اين ماجرا با مرگ آن پسربچه با اتمام نمي رسيد ماجرا چند بعدي تر و از آن مهمتر واقعي تر و ملموس تر ميشد. آخر چه دليلي دارد كه پليس ها به سوي آن سه بخت برگشته شليك كنند. اين بخش به نظرم خيلي باسمه اي آمد.

لحظه ي ديگري كه مرا عصباني كرد بهنگام سوار شدن برادپيت به هيلكوپتر ميخواهد انعامي به مترجم آفريقايي اش بدهد كه وي قبول نميكند. اين از آن لحظه هاي كوتاهي است كه شايد خيلي ها آنرا بپسندند اما به عقيده من دست كم گرفتن و در عين حال منت گذاشتن به جهان سوم است.

خب چرا در اين لحظه ي حساس بايد اين انعام را بسوي آن مرد دراز كند؟ اين اصلاَ با ديد ناتوراليستي من جور در نميايد.

بخش وارد شدن عمه و برادرزاده و بچه ها به مكزيك، خصوصاً مونتاژش را خيلي دوست دارم با آن موسيقي خيلي خوب مكزيكي كه واقعاً تركيب محشري است. يك نماي ميخكوب كننده در اين مونتاژ آن نماي مگس ها بر كباب است كه بعدتر با نماهاي شمايل مذهبي پيوند جالبي ميخورد. اين بخش از آن فصل هايي است كه مونتاژش لذت بخش و به قول امير نادري عزيز( كولاژ) است.

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  Mon 1 Oct 2007ساعت 11 PM  توسط بیژن حیدری  |