خواهرم در سفر اخيرش از ايران برايم كتاب تنگنا تاليف هوشنگ گلمكاني را آورد. مدتها بود كه اينطور به وجد نيامده بودم. يك نفس كتاب را ورق زدم و بلعيدم.
از احساسات بازي متنفرم اما در طول خواندن چند بار ورق هاي كتاب با اشك هايم خيس شد.
مدام هنگام خواندن به دنبال دستمالي براي پاك كردن اشك هايم بودم.
اينكه امير نادري 27 ساله هنگام ساخت اين فيلمش چه مصيبت ها كشيد و با چه عشقي فيلم مي ساخت آدم را به اين فكر وا ميدارد كه در سينماي صنعتي امروز و همه چيز برنامه ريزي شده چيزي گم است. و آن عشق واقعي سينماست.
من نزديك به سه دهه است كه تنگنا را نديده ام اما با ديدن اين كتاب چيزي دوباره در من زنده شد. بياد مياورم سكانس بنگاه ماشين آقا جلال را، آن ميزانسن ناتوراليستي كتري، دختر بچه اي كه پشت شيشه به درون نگاه ميكند و آن مردي كه اسپند دود ميدهد و حركت نرم دوربين به سيگار روشن كردنها و علي( سعيد راد) كه كسي تحويلش نميگيرد و خودش سيگارش را روشن ميكند.
پس از سالها اين صحنه را بارها و بارها بياد مياورم. اين دكوپاژ و چيدن ميزانسن از نظر من آخر سينما است و حالا با خواندن اين كتاب مي فهمم كه نادري نه منشي صحنه داشته و نه كاغذي براي دكوپاژ!
او همه وهمه ي صحنه ها را بارها در ذهن پوياي خود مي ساخت و با آن زندگي ميكرد.
ميخواهم از آپارتمانم بيرون بيايم و نادري وار، امشبم را در كوچه پس كوچه هاي تورنتو كه خيلي كم مي شناسم رها كنم.
تنگنا و فيلمهاي نادري جذابيت خاص و مردانه اي داشتند كه رويم تاثير خاصي داشت كه مثلا قيصر كيميايي با همه ي اعتبار و پر فروش بودنش برايم آن جذابيت را نداشت.
تنگنا بر خلاف مثلا فيلم قيصر يك فيلم زير پوستي است. علي خوشدست برخلاف قيصر به فكر جان بدر بردن است. او چندين نفر را به خاك سياه نشانده و دختري را باردار كرده و مشخص است كه هزار جور گند در زندگي اش زده ونادري موفق ميشود تماشاگر را با اين ضد قهرمان در سراسر فيلم همراه كند. . اين خيلي ارزش دارد كه در سينماي رقص و آوازي و دوره اي كه فيلمهاي بساز و بفروشي نظير بيك ايمانوردي و فردين و ميري كه هيچ احترامي براي شعور تماشاگر سينماي فارسي وجود نداشت، فيلمي در اندازه تنگنا ساخته شود.
تنگنا از هر لحاظ فيلمي گيرا براي من بوده است. راستش دفعه ي اولي كه آن را ديدم مانند خيلي از عاشقان فيلم مرا درگير نكرد چرا كه آنموقع سينما برايم جدي نبود.
يك روز جمعه برادر بزرگترم بابك كه چند سال پيش طي تصادف رانندگي در شمال ايران فوت شد بهمراه دوستانش مرا به سينمايي كه الان نامش را بخاطر ندارم در مشهد برد و گمان ميكنم اين فيلم به هيچكدام از آنها نچسبيد!
دو سه سال بعد كه ديگر 11 سال داشتم نوشهر و يا چالوس بوديم و يك سينماي درب و داغان آنجا تنگنا را نشان ميداد. با اينكه سينماهاي ديگر فيلمهاي تازه تر و جذاب تر داشتند كه نميدانم يكهو چه شد بليط خريدم و از آن به بعد درگير شدم. بعد از بيرون آمدن از سينما بچه ي ديگري شدم ديگر آدمها، كنار دريا، خانواده و هيچ چيز ديگر برايم مهم نبود.
يكراست به تنها صفحه فروشي آنجا رفتم تا صفحه ي موسيقي اش را بگيرم اما ظاهراَ براي خواننده اش مشكلاتي ايجاد شده بود و صفحه ناياب شده بود. مدام ملودي زيبايش را زمزمه ميكردم. بعداً نوار كاست فريدون فروغي را پيدا كردم و از قضا فقط همين ترانه ي تنگنا را گوش ميكردم. اما موسيقي هاي بي كلام فيلم چيز ديگري بود.
ايكاش اين كتاب مصاحبه اي هم با اسفنديار منفردزاده ميداشت هر چند گلمكاني توضيح داده كه سعي كرده با ايميل اين مصاحبه را ترتيب دهد كه بهرحال نشد.
مدتي بعد تنگنا از تلويزيون پخش شد و باز حال من خراب تر شد چون باز فهميدم كه چقدر بيشتر اين فيلم را دوست دارم و البته اين آخرين باري بود كه تنگنا را ديدم و داغ ديدنش از آن زمان به دلم مانده است.
چند فيلم ديگر سعيد راد را ديدم كه اصلاً ارزشي نداشت. يك فيلم ديگر نوري كسرايي را ديدم كه در يك كلام مبتذل بود. هر چند در تنگسير هم بازي داشت.
فيلمهاي آمريكايي نادري را ديده ام ولي آنطور كه بايد و شايد بهم نچسبيده. دونده را دوست دارم اما آب باد خاك خيلي انتزاعي است.
چند سال پيش يكي از فيلمسازان مطرح ايران شماره تلفن نادري را بهم داد اما گفت كه خيلي بد اخلاق است و ممكن است طوري به ذوقت يزند.
يكبار داريوش مهرجويي در پاريس چنان برخوردي با من انجام داده بود كه حسابي رنجيدم تنها بهش سلام كرده بودم و از فيلمهايش داشتم تعريف ميكردم كه صحبتم را قطع كرد، حركتش اين معني را ميداد: برو بچه، كي ازت خواست از فيلمهام تعريف كني! انگار من سياهي لشگر بودم و ازش نقش ميخواستم كه اينطور مرا رد كرد. ناسلامتي رشته ام سينما بود و چند فيلم ساخته بودم. اصلاً نخواست بداند كي هستم!
منهم از آن به بعد فيلمهاي مهرجويي را نديدم.
بگذريم، اين را گفتم كه در سفرم در آمريكا دوست داشتم نادري را ببينم. حاضر بودم از كاليفرنيا به نيويورك بروم و فقط به اندازه نيم ساعت نادري را ببينم اما رفتار آنروز مهرجويي باعث شد جرات اينكار را پيدا نكنم.
آخر ساعتهاي زيادي از زندگي ام با تنگنا پر شده بود حتي در كلاس درس و مدرسه به آن فكر ميكردم و اگر تابوي نادري مي شكست خيلي برايم فاجعه ميشد.
در سفر ديگرم به نيويورك رفتم چون پسرعمويم به نيويورك نقل مكان كرده بود، اين بار زنگ زدم اما تلفن روي پيامگير بود، باز جرات نكردم پيامي بگذارم، دست پاچه ميشدم و نفسم بند ميآمد، نميخواستم به انگليسي پيام بگذارم، مدتها هم بود كه فارسي كم حرف ميزدم. چند بار ديگر هم زنگ زدم ولي باز روي پيامگير بود.
آدرسش را هم نداشتم كه نزديك خانه يا آپارتمانش منتظرش بمانم.
و تا زمانيكه نيويورك بودم تلفن نادري روي پيامگير بود و ...!
بهرحالم خوشحالم که بعد از سالها تنگنا اینقدر مهجور نمانده است. با این همه جوایز ریز و درشتی که سینمای ایران و امثال کیارستمی و پناهی در جشنواره میگیرند ارزش این فیلم بقدری بوده که بعد از سی و چند سال کتابی تا این حد عاشقانه برایش انتشار یابد.