ابتدا بايستي توضيحاتي در رابطه با مطلب هفته قبل كه باعث شبهه دوستان شده را توضيح دهم.
من و برادرم بهنام هيچوقت با مجاهدين خلق سمپاتي نداشته ايم و تصور برخي از دوستان اين بود كه برادرم در خانه تيمي مجاهدين محاصره و به آن سرنوشت دچار شد.
در توضيح مختصر اشاره داشتم كه ما گرايش چپ داشتيم كه نهايتاً به خط سوم معروف شد و مهمتر اينكه من و برادرم هيچگاه به مبارزه مسلحانه روي نياورديم. برادرم صرفاً براي كمك به برخي دوستان لو رفت كه شايد در فرصتي ديگر بتوان به آن پرداخت.
تاكنون در اين وبلاگ به دو فيلم ارثيه فاميلي ساخته والريو زورليني و جدا افتاده ساخته كارل ريد پرداخته ام. هميشه اين فيلمها در كنار فيلم ديگري مثلثي را برايم تشكيل ميدهد و آن فيلم Une Si Jolie Petite Palage نام دارد كه ساخته ايو آلگره
است. كه به فارسي ميشود يك چنين ساحل كوچك زيبا ترجمه كرد. اينكه آيا هيچگاه اين فيلم در ايران به نمايش در آمده را اطلاعي ندارم.

طي دو هفته ي گذشته، درباره دو ديگر مطلب جمع ميكردم، هفته گذشته «يك اتفاق ساده» جاي فيلم ديگر را گرفت و اين بار دوستي از ايران در ايميلي مرا به فضاي يكي ديگر از فيلمها برد و در ايملیش مقداري از زندگي ام پرسيد.
راستش دو سه هفته است كه باور كرده ام وبلاگ نويس شده ام. قبلتر وبلاگ را براي نوشتن هر از چند گاهي ايجاد كرده بودم، اما اخيراً متوجه شدم كه وبلاگم دارد پر و بال پيدا ميكند. خصوصاً با این وبلاگ چند دوست قديمي سينماگر از ايران، همديگر را يافته ايم.
همانطور كه بالاتر نوشتم ليستي از فيلمهايي دارم كه ميخواستم بطور هفتگي درباره شان بنويسم. اما طي دو هفته اخير، من نيستم كه موضوعات را انتخاب ميكنم، بلكه نيروهايي است كه مرا براي اين نوشتن ها هل ميدهد.
يك اتفاق ساده از تاثير گذار ترين فيلمهاي زندگي من است. اين فيلم را تنها دو بار از تلويزيون درپيش از انقلاب ديدم و ديگر آنرا پيدا نكردم.

شايد هفت يا هشت ساله بودم كه اين فيلم را مي ديدم، همان موقع لحن سرد فيلم عميقاً به فهماند كه بر خلاف اكثر فيلمهاي ديگر با فيلمي واقع گرايانه روبرويم.